پیچان شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پیچان شدن . [ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) خمان و گردان و پیچیده شدن . پیچان گردیدن . رجوع به پیچان شود. ◄ پریشان و مضطرب و بیقرارو بی آرام شدن از غمی و اندوهی یا دردی : غمین گشت و پیچان شد از روزگار بمرگ برادر بمویید زار. فردوسی . همین داستان زد یکی نامدار که پیچان شد اندر صف کارزار. فردوسی . که بر دست او شیر پیچان شود چو خشم آورد پیل بیجان شود. فردوسی . ستمکاره شد شهریار جهان دلش دوش پیچان شد اندر نهان . فردوسی . زمانه نخواهیم بی تخت تو مبادا که پیچان شود بخت تو. فردوسی . که تا از پی تاج بیجان شود جهانی برو زار و پیچان شود. فردوسی . ◄ روی گردان شدن : چو بشنید طلحند آواز اوی شد از ننگ پیچان و پرآب روی . فردوسی . که من قیصری را بفرمان شوم بترسم ز تهدید و پیچان شوم . فردوسی . که نام تو یابد نه پیچان شود نه پیچان همانا که بیجان شود. فردوسی . نیاید جهان آفرین را پسند بفرجام پیچان شویم از گزند. فردوسی . بپرهیز و پیچان شو از خشم اوی ندیدی که خشم آورد چشم اوی . فردوسی . همان رخش گویی که بیجان شدست ز پیکان چنان زار و پیچان شدست . فردوسی . که پاداش این آنکه بیجان شود ز بد کردن خویش پیچان شود. فردوسی . بمان تا بر آن سنگ بریان شوند چو بیچاره گردند پیچان شوند. فردوسی . ز تیغم سرانشان چو پیچان شوند چنان خستگان زار و بیجان شوند. فردوسی . بر آن کوه بی بیم لرزان شدی بمردی و بر جای پیچان شدی . فردوسی . چو ایرانیان این سخن را ز شاه شنیدند، پیچان شدنداز گناه . فردوسی . ز یک تن چنین زار و پیچان شدیم همه پاک ناگشته بیجان شدیم . فردوسی . بنزدیک آن مرد دهقان شدند دژم گشته و زار و پیچان شدند. فردوسی . سپاه تو بی تاو وبیجان شوند وگر زنده مانند پیچان شوند. فردوسی .