چارخم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چارخم . [ خ ُ ] (اِ مرکب ) خمهای چهارگانه رنگرزی . چهارخم دکان رنگ رزی که رنگرز رنگهای مختلف را در آنها میریزد : این سه گز خاک و پهنی تو گزی چارخم در دکان رنگرزی . نظامی .
چارخم . [ خ َ ] (اِ مرکب ) فنی است از کشتی . (آنندراج ). نام فنی در کشتی گیری . (ناظم الاطباء) : نهد دست و پا چون به پشت و شکم نهد نام این شیوه را چار خم . اعجاز اصفهانی (درصفت کیسه مال حمام از آنندراج ). ◄ کمان را چون گوش تا گوش کشند گویندچارخم شد. (آنندراج ) : سرکش به یک دو ضرب نگیرد فروتنی تا زور ما ندید کمان، چارخم نشد. ملاطغرا (از آنندراج ). بیک خمی ز کمان دو ابروت مردم کرشمه ات اگرش چارخم کند چه علاج . ملاطغرا (از آنندراج ). بر سر زانوی قدرش کمان حلقه ٔ افلاک چارخم . (تاج المدایح از آنندراج ).