چامه گوی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چامه گوی . [ م َ / م ِ ] (نف مرکب ) شاعر. گوینده ٔ شعر و سخن منظوم . شاعر و سخنگوی باشد. (برهان ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). مدیحه سرا. غزل سرا. سرودساز. تصنیف ساز. ◄ سرودگوی . آوازه خوان . کسی را نیز گویند که غزلی را به آواز خوش بخواند. (برهان ) (آنندراج ). کسی که غزلی را به آواز نیک بخواند. (ناظم الاطباء). آنکه شعر و غزل را با آهنگ موسیقی و در دستگاههای موسیقی بخواند. موسیقیدان : هلا چامه پیش آور ای چامه گوی تو چنگ آور ای دختر ماهروی . فردوسی . یکی چامه گوی و دگر چنگ زن یکی پای کوبد شکن بر شکن . فردوسی . همو میگسار وهمو چنگ زن همو چامه گوی است و انده شکن . فردوسی . نخستین شهنشاه را چامه گوی چنین گفت کای خسرو ماهروی . فردوسی . و رجوع به چامه سرا و چامه گو شود.