چاهیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چاهیدن . [ دَ ](مص ) زکام شدن . دچار سرماخوردگی شدن . سرما خوردن . احساس سرما کردن . (ناظم الاطباء). سردشدن : دل من ز خود بسکه چاهیده است مگر گرمی از ثعلبش دیده است . وحید (در تعریف ثعلب فروش از آنندراج ). شدم بمدرس و چاهید فوق دین سر و مغزم ز بس بگوش سخنهای سرد میرود آنجا. ملا فوقی یزدی (از آنندراج ). ◄ سرد شدن دندان بخوردن تگرگ یا آب که بغایت سرد باشد. (آنندراج ). ◄ بهم خوردن دندانها از اثر سرما. (ناظم الاطباء).