چاوش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چاوش . [ وُ ] (ترکی، ص، اِ) نقیب لشکر. (آنندراج ) (غیاث ). چاووش . (ناظم الاطباء). نقیب سپاه . (فرهنگ نظام ). آنکه در جنگ فرمان حمله دهد و سپاهیان را تشجیع و تشویق کند : گر حاجب تو پوشد پیکار را زره ور چاوش تو بندد پرخاش را کمر. امیرمعزی . تو قاهر مصر و چاوشت را بر قاهره قهرمان ببینم . خاقانی . نفیر چاوشان از دورشو دور ز گیتی چشم بد را کرده مهجور. نظامی . ز دل دادن چاوشان دلیر دلاور شده گور بر جنگ شیر. نظامی . پسر چاوشان دید و تیغ و تبر قباهای اطلس کمرهای زر. نظامی . ◄ کسی که در دربار شاهان یا در نزد امراء و بزرگان وظیفه دار امور تشریفاتی بوده و در روزهای سلام اشخاص را به حضور آنان معرفی مینموده است . رئیس تشریفات : چاوش اوهام نتواند رسیدن تا کجا تا آخرین صف روز بارت . انوری . نه نه قباد مخوان کیقباد خوانش از آنک قباد چاوش روز سلام اوزیبد. خاقانی . ◄ نقیب قافله . (آنندراج ) (غیاث ). نگهبان و مراقب کاروانیان . ◄ دربان . (فرهنگ نظام ) : ای چاوش سپید تو هم خادم سیاه خورشید روم پرور و ماه حبش نگار. خاقانی . خلیل از خیلتاشان سپاهش کلیم از چاوشان بارگاهش . نظامی . روزها شد که بنده می آید بر در و ره نمیدهد چاوش . پوربهای جامی . و رجوع به چاووش شود.