چاپلوس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چاپلوس . (ص ) متملق ریاکار. چرب زبان . کسی که گفتارش مخالف پندار و کردار وی باشد. آنکه به تو از تعظیم و مهربانی قولی و فعلی آن کند که در دل ندارد. کسی که به شیرین سخنی و چرب زبانی مردم را بفریبد. ذَمَلَّق ؛ مرد چاپلوس و مرد سبک تیززبان . (منتهی الارب ) : مکن خویشتن سهمگین چاپلوس که بسته بود چاپلوس از فسوس . ابوشکور. بر مهتر آمد زمین داد بوس چنان چون بود مردم چاپلوس . فردوسی . بمن برکند شاه چندین فسوس مرا بی منش خواند و چاپلوس . فردوسی . فریبنده و ریمن و چاپلوس جوان و هنرمند و داماد طوس . فردوسی . چرا پیش او چون سگ چاپلوس نرفتی چو برخاست آوای کوس . فردوسی . چو دشمن بترسد شود چاپلوس تو لشکر بیارای و بربند کوس . فردوسی . به پوزش بیامد سپهدار طوس به پیش شه اندر شد او چاپلوس . فردوسی . آن چاپلوس بسته گر خندان کت هر زمان به لوس بپیراید. لبیبی . منه دل بر این گیتی چاپلوس که گیتی فسانه ست و باد و فسوس . اسدی . چو دورم ز گفتن، دهد می فسوس چو نزدیک باشم بود چاپلوس . اسدی . همان نیز کز پیش گاو و خروس شدندی پرستنده و چاپلوس . اسدی . چاپلوس لفظ شیرین و فریب میستانی می نهی چون زر به جیب . مولوی . ◄ فریبنده .