چاک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چاک . (اِ) شکاف . (برهان ). تراک . (برهان ). دریدگی در لباس .(فرهنگ نظام ). شق . (ناظم الاطباء). شقاق . (ناظم الاطباء). پاره . (ناظم الاطباء). شکافی بدرازا در جامه و تن و غیره . دریدگی . پارگی . درز. شکافتگی : چو رستم نباشد از او باک نیست ز رهام و گرگین دلم چاک نیست . فردوسی . فکنده تن شاه ایران بخاک پر از خون و پهلو بشمشیر چاک . فردوسی . سرسرکشان گشته پر گرد و خاک همه دیده پر خون همه جامه چاک . فردوسی . چکی خون نبود از بر تیره خاک یکی سیمتن را سر از تیغ چاک . اسدی (لغت نامه ). زسوک برادرش دل گشته چاک سیه جامه در تنش پر خون و خاک . اسدی (گرشاسبنامه ). دل گم شد از من بی سبب برکن چراغ و دل طلب چون یافتی بگشای لب کاینک دل صد چاک من . خاقانی . شب خود جامه ٔ حداد بر سر دارد و گریبانی چاک از دو طرف دربر. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٤٥١). نوحه گر گوید حدیث سوزناک لیک کو سوز دل و دامان چاک . مولوی . دوش باد از سر کویش بگلستان بگذشت ای گل این چاک گریبان تو بی چیزی نیست . حافظ. زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست . حافظ. فدای پیرهن چاک ماهرویان باد هزار جامه ٔ تقوی و خرقه ٔ پرهیز. حافظ. در این بهار گل چاک آنچنان بالید که یک گل است که جیب و کنار من دارد. کلیم (از آنندراج ). غم دشنه ریز گشت و مرا دست نارساست کو مشفقی که چاک گریبان گشایدم . طالب آملی (از آنندراج ). بر دامن منعم نرسد دست تطاول این چاک بجز خرقه ٔ درویش نیفتاد. علی خراسانی (ازآنندراج ). ♦ چاک پیرهن ؛ گریبان . یقه ٔ پیراهن که سر از آن بیرون آرند. شکاف پیراهن که سر از آن بیرون کنند : یکی تیغ باریک بر گردنش پدید آمده چاک پیراهنش . فردوسی . پر از مرد دانا بود دامنش پر از خوب رخ چاک پیراهنش . فردوسی . با خیالت خلوتی در انجمن خواهیم کرد سیر نسرین را ز چاک پیرهن خواهیم کرد. دانش (از آنندراج ). ♦ چاک قبا یا زره یا جامه ؛ دامن . دامن قبا. دامن زره . دامن جامه : بزد بر کمربند، چاک زره به نعره گسست از گریبان گره . اسدی (گرشاسبنامه ). همه چاک خفتان زده بر کمر گرفته به کف تیغ و خشت و سپر. اسدی (گرشاسبنامه ). ◄ (ص ) باز. گشاده : مبادا لب تو بگفتار چاک سخن را هم اینجا فرو کن بخاک . فردوسی . ◄ (اِ) شکافها که یمین و یسار دامن کنند برای زیب و زینت . (آنندراج ). شقه های قبا : هزار جامه ٔ جان چاک میشود آن دم که برزنی بمیان چاکهای دامان را. (از آنندراج ). ◄ سفیده ٔ صبح . (برهان ). سپیده ٔ صبح را گویند. (فرهنگ ناصری ) (آنندراج ) (جهانگیری ). بمعنی سپیده ٔ صبح که تشبیه به چاک جامه شده . (فرهنگ نظام ). تیغ روز. سپیده ٔ بامداد. صبح صادق . چاک روز. فجر : چو روز درخشان برآورد چاک بگسترد یاقوت بر تیره خاک . فردوسی . کنون می گساریم تا چاک روز که رخشان شود هور گیتی فروز. فردوسی . چو پیدا شود چاک روز سفید کنم دل ز کار جهان ناامید. فردوسی . شب تیره تا برکشد روز چاک نیایش کنم پیش یزدان پاک . فردوسی (از آنندراج ). چو فردا شود چاک روز آشکار سزد گر بدانجای جویی شکار. اسدی . ◄ قباله ٔ خانه و باغ و امثال آن را گویند. (برهان ). بمعنی قباله ٔ خانه و ملک . چک . (فرهنگ انجمن آرا) (آنندراج ). قباله و سند که مخفف آن چک است . (فرهنگ نظام ). قباله . سند. نوشته : گر چه ستد زمانه چک چاکری ز ما آتش نخست در شکن چاک و چک زنیم . سنایی (از آنندراج ). ◄ (اِ صوت ) صدای زدن شمشیر و تبرزین و خنجر و مانند آن . (برهان ) (فرهنگ انجمن آرا) (آنندراج ). صدای برخورد شمشیر و تبرزین و خنجر و مانند آن . (ناظم الاطباء). چکاچاک . چاک چاک . چاکاچاک . آواز زدن گرز و شمشیر و امثال آن . صدای بکاربردن سلاحهای رزمی : ز چاک تبرزین و جر کمان زمین گشت گردان تر از آسمان . فردوسی . ◄ (اِ) دریچه را نیز گفته اند و آن دری باشد کوچک که در یک لنگ در قلعه و کاروانسرا سازند. (برهان ). دریچه ای باشد که در میان دروازه بزرگ گذارند مانند در قلعه و سرا. (فرهنگ ناصری ) (آنندراج ). مجازاً بمعنی دریچه ای که در میان در بزرگ مثل در قلعه و در کاروانسرا باشد. (فرهنگ نظام ). در کوچکی که بر یک لت در بزرگ قلعه و منزل و باغ و گاراژ و غیره تعبیه میکنند تا برای ورود اشخاص احتیاج به گشودن در بزرگ نباشد. دریچه ای بر یک لنگ در بزرگ مخصوص ورود اشخاص زیرا در بزرگ به داخل شدن چارپایان و گاری و درشکه و ماشین و چیزهایی از این قبیل اختصاص دارد. ◄ در زبان ولایتی مازندران دو طرف رودخانه که پر از سنگ و ریگ و شن است . که در موقع زیادتی آب زیر آب میرود و در غیر آن خشک است . (فرهنگ نظام ). ◄ دره . وادی . ◄ (ص ) بمعنی آماده و مهیا هم آمده است . (برهان ). آماده و مهیا. (ناظم الاطباء). ♦ بچاک زدن ؛ در اصطلاح عامه، رفتن . بشتاب رفتن . فرار کردن . گریختن : دلم بربود و زد بر چاک در دم بچه حمالی به عمر خود ندیدم من چنین وردار و ورمالی . مؤلف فرهنگ نظام نویسد: «چون زبان ری قدیم و مازندران نزدیک بهم بوده از این لفظ (لفظ چاک که بنا بنوشته ٔ مؤلف در زبان ولایتی مازندران دو طرف رودخانه معنی میدهد) در فارسی طهران یک مثل مانده [ زد بچاک ] یعنی خود را بچاک رودخانه زد و غایب شد» .