چراخوار
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(چَ خا) (اِمر.) چراگاه.<br>
فرهنگ فارسی معین
(چَ خا) (اِمر.) چراگاه.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چراخوار. [ چ َ خوا / خا ] (اِ مرکب ) بمعنی چراگاه باشد. (برهان ) (جهانگیری ). بمعنی چراگاه حیوانات . (انجمن آرا) (آنندراج ) (فرهنگ نظام ). چراگاه . (ناظم الاطباء). و آنرا چرامین و چرام نیز گفته اند. (انجمن آرا) (آنندراج ). چراخور. چراجا. مرتع : خرسند شدی بخورد گیتی زیرا تو خری جهان چراخوار. ناصرخسرو (از فرهنگ نظام ). بادغیس خرم ترین چراخوارهای خراسان و عراق است . (چهارمقاله ٔ عروضی ). از ترکستان بحکم انبوهی خانه و تنگی چراخوار به ولایت ماورأالنهر آمدند. (راحةالصدور). ◄ (نف مرکب ) حیوان چرنده و آنکه مانند حیوان میچرد. (ناظم الاطباء). چراخورنده . خورنده ٔ علف : چراخوار شد مرگ و ما چون چرا بجان خوردنش نیست چون و چرا. اسدی (گرشاسبنامه ). رجوع به چراخور و چراگاه و مرتع شود.