چرب
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(چَ) [ په. ] (ص.) روغن دار، روغن آلود، روغنی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(چَ) [ په. ] (ص.) روغن دار، روغن آلود، روغنی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چرب . [ چ َ ] (ص ) آلوده به روغن و چربی . چرب شدن چیزی از روغن و امثال آن باشد. (برهان ) (آنندراج ). دسم و روغنی و لزج و باچسب و صاف . (ناظم الاطباء). روغنین . روغن دار. مقابل خشک، که بمعنی کم روغن و روغن ندیده باشد. باروغن .پرروغن : طعام چرب . خورش چرب . غذای چرب : چو بنهاد آن تل سوسن ز پیش من چنان بودم که پیش گرسنه بنهی ترید چرب و بهنانه . حکاک (از فرهنگ اسدی ). درختی که تلخش بود گوهرا اگر چرب و شیرین دهی مر ورا همان میوه ٔ تلخت آرد پدید از او چرب و شیرین نخواهی مزید. بوشکور. به پیشش همه خوان زرین نهید خورشها همه چرب و شیرین نهید. فردوسی . کنون نامه ٔ من سراسر بخوان گر انگشت ها چرب داری به خوان . فردوسی . وزبهر خز و بز و خورشهای چرب ونرم گاهی ببحر رومی و گاهی بکوه غور. ناصرخسرو. مرسخن را گندمین و چرب کن گر نداری نان چرب گندمین . ناصرخسرو. چرب و شیرین خوانچه ٔ دنیا بمگس راندنش نمی ارزد. خاقانی . ♦ امثال : دست چربت را بسرِ ما هم بمال ؛ یعنی ازآنچه داری ما را هم نصیبی ده . ما که نمی پذیریم، چرب تر . ◄ آلوده بروغن . چرب و چیلی . روغنی و کثیف : جامه ٔ چرب . دست چرب : چون که نشوئی سلب ِ چرب خویش گر تو چنین سخت سره گازری . ناصرخسرو. یار بیگانه نگیرد هر که دارد یار خویش ای که دستی چرب داری پیشتر دیوار خویش . سعدی . ◄ نرم . لطیف . ملایم . مطبوع . ملایم طبع. دلچسب : گفتار چرب . سخن چرب . زبان چرب : گرانمایه سیندخت را پیش خواند بسی چرب گفتار با او براند. فردوسی . که بیداردل بود و پاکیزه مغز زبان چرب و شایسته ٔ کار نغز. فردوسی . خردمند و هشیار و با رای و شرم سخن گفتن چرب و آواز نرم . فردوسی . ترا چند خواهی سخن چرب هست بدل نیستی پاک و یزدان پرست . فردوسی . هنرمندی و رای و پرهیز و دین زبان چرب و جوینده ٔ آفرین . فردوسی . من از فریب تو آگه نه و تو سنگین دل همی فریفته بودی مرا به چرب سخن . فرخی . از مار کینه ورتر، ناسازتر چه باشد گفتار چربش آرد بیرون ز آشیانه . لبیبی . کسی که خانه و خوانش ندیده ام هرگز بمدح او سخن چرب و خوش چرا رانم . مسعودسعد. گر زبان با من ندارد چرب، هم نبود عجب کانچه او را در زبان بایست در پیراهن است . سنائی . بزبان چرب جانا بنواز جان ما را بسلام خشک خوش کن دل ناتوان ما را. خاقانی . زبان چرب تو اینک به نکته ٔ شیرین برون کشید زبانش بسان موی از ماست . سلمان ساوجی . ◄ زیادتی نمودن . (برهان ) (آنندراج ). چربیدن، مقابل خشک که بمعنی کم و کسر است . بیش از مقدار معین . بیش از وزن معهود. فزون از مقیاس معین و معلوم . کمی سنگین تر از قرار میان بایع و مشتری : دو ستاره است روشن و نه بزرگ و دوری میان ایشان مقدار بدستی چرب تر. (التفهیم ). وام خواهی و نخواهی مگر افزونی و چرب باز اگر بازدهی جز که بنقصان ندهی . ناصرخسرو. بره زانسو ترازوئی ز اینسو چرب و خشکی درین میان برخاست . خاقانی . رجوع به چربیدن وچرب آمدن شود. ◄ سمین و فربه . ◄ هنگفت و ستبر. (ناظم الاطباء). ◄ غالب شدن . (برهان ). غالب و مظفر و فاتح . (ناظم الاطباء). زورمندتر بودن . زورش به کسی چربیدن . رجوع به چربیدن شود. ◄ قسمی از آب . (ناظم الاطباء).
مترادف و متضاد واژهدان
روغنآلود، روغندار، روغنی پرروغن پیهدار بهتر، مرغوبتر دلپذیر، خوشآیند، مطبوع، شیرین
فرهنگ طیفی واژهدان
چربوچیلی، ثقیل، روغنی، روغنمال هیدرولیک قیراندود