چربک
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(چَ بَ یا چُ بَ) (اِ.) دروغ، بهتان.<br>
فرهنگ فارسی معین
(چَ بَ) (اِ.) ۱- نوعی نان روغنی. ۲- سرشیر.
(چَ بَ یا چُ بَ) (اِ.) دروغ، بهتان.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چربک . [ چ ُ ب َ ] (اِ) دروغ راست مانند باشد که در حق کسی گویند. (برهان ) (انجمن آرا) (آنندراج )(جهانگیری ) (ناظم الاطباء) (فرهنگ نظام ) : هفتادساله گشتی توحید و زهد گوی مفروش دین به چربک وسالوس و ریو و رنگ . سوزنی . تبارک اﷲ چندین سوابق خدمت شود به چربک و تضریب مفسدی بر باد. کمال الدین اسماعیل (از انجمن آرا). ◄ سخنی را گفته اند که از زبان دشمن بعنوان ظرافت و مسخرگی و خوش طبعی و طنز و سعایت نقل کنند تا فساد زیاده گردد. (برهان ) (ناظم الاطباء). طنز و سخریه . (انجمن آرا)(آنندراج ) (جهانگیری ) (فرهنگ نظام ). شوخی . متلک : او همی گفت این بفرمان ِ خداست این به چربک ها نخواهد گشت کاست . مولوی . هرچه او درخواست از نان و سبوس چربکی میگفت و میکردش فسوس . مولوی . بی گمان موش دژم را چربک آید بر پلنگ بی سخن کبک دری را خنده آید بر عقاب . علی فرقدی (از انجمن آرا). ◄ افترا و تهمت . (برهان ) (ناظم الاطباء) : ور حدیث غار گوئی نیست این فضل و نه فخر حجت آور پیش من چربک میار ای ناصبی . ناصرخسرو. عیش من زین افترا تلخی گرفت و تو هنوز چربک او همچنان چون جان شیرین میخری . انوری . مرا بچربک صاحب غرض ز بیخ مکن که من بباغ فصاحت درخت بارورم . ظهیر فاریابی . ◄ طنازی . ◄ مسخرگی . (برهان ) (ناظم الاطباء). ◄ خجلت و انفعال . (برهان ) (انجمن آرا) (آنندراج ) (جهانگیری ) (ناظم الاطباء) : هر دم بدولت شرف خاکپای تو دور سپهر چربک تاج کیان دهد. ذوالفقار شیروانی (از انجمن آرا). ◄ لغز و چیستان . (برهان ) (ناظم الاطباء). چیستان که بتازی لغز گویند. (انجمن آرا)(آنندراج ). چیستان باشد و آنرا بتازی لغز نامند. (جهانگیری ). بمعنی چیستان که بعربی لغز گویند و به هندی «پهیلی » نامند. (غیاث ) : نر و ماده چنان چون دوست با دوست بسی مرموز چربک گفته در پوست . خسرو دهلوی (از انجمن آرا).
چربک . [ چ َ ب َ ] (اِ) مصغر «چربه » است که چربه ٔ نقاشان باشد، و آن کاغذی است بسیار تنک و چرب که نقاشان بر روی صفحه ٔ تصویر یا نقشی با خط خوب گذارند و با قلم موی صورت و طرح آنرا بردارند. (برهان ) (ناظم الاطباء). به آن معنی باشد که نقاشان چون خواهند نقشی از صفحه برگیرند کاغذی بسیار نازک بر آن صفحه نهند و با قلم موی صورت و طرح آنرا بردارند پس منقش سازند. (انجمن آرا). چربه باشد و آن چنان است که کاغذ حریر تنک را چرب کرده بر صفحه ٔ تصویر یا نقاشی یا خط نهند و بقلم مو نقش آن بردارند. (جهانگیری ). چربه ٔ نقاشان . (غیاث ). کاغذ یا حریر نازک که نقاشان چرب کرده بر نقشی نهند و با قلم طرح آنها بردارند. (فرهنگ نظام ) : تا نشان از خامه ٔ مانی دهد فصل بهار وز زرافشان چربک قارون شود باد خزان . ذوالفقار شیروانی (از انجمن آرا). و رجوع به چربه شود. ◄ نان تنکی را گویند که در میان روغن بریان کرده باشند، و بیشتر آنرا به روح اموات تصدق نمایند. (برهان ). نان تنکی که در روغن بریان کنند و با حلوا خورند و به ارواح مؤمنان بخش کنند تا ثواب اخروی یابند. (انجمن آرا) (آنندراج ) (جهانگیری ). نان تنک که بروغن بریان کنند و بهندی «پوری » گویند. (غیاث ). نان تنکی که در روغن بریان کرده بروح مرده ها فرستند. (ناظم الاطباء). نان تنکی که در روغن بریان میشده و با حلوا خورده میشد و بیشتر نان و حلوای نذری بوده . (فرهنگ نظام ) : نسیم چربک و حلوا بمردگان چو رسد ببوی هر دو برآرند دست و سر ز قبور. بسحاق اطعمه (از جهانگیری ). ◄ سرشیر را هم گفته اند که قیماق باشد. (برهان ). سرشیر که بترکی قیماق گویند. (انجمن آرا) (آنندراج ). سرشیر بود و آنرا چربه نیز گویند و بترکی قیماق، و بهندی «ملاهی » خوانند. (جهانگیری ). سرشیر که بهندی «ملاهی » گویند. (غیاث ). سرشیر و قیماق . (ناظم الاطباء). سرشیر که چربی جمعشده ٔ روی شیر است . (فرهنگ نظام ). چربی . خامه . سَرتُی (چربی روی شیر سرد و نجوشیده، در اصطلاح اهالی فیض آباد محولات بخش تربت حیدریه ). و رجوع به چربه شود.