چربگوی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چربگوی . [ چ َ ] (نف مرکب ) کسی باشد که بسخنان خوش دل مردم بجانب خود راغب سازد. (انجمن آرا) (آنندراج ). چربگو. چرب زبان . چرب سخن . زبان آور و فصیح . آنکه سخن شیرین و دلنشین گوید. چرب گفتار : زبان و روان بایدت چربگوی خرد رهنمای و دل آزرمجوی . فردوسی . یکی مرد بینادل چربگوی ز لشکر گزین کرد باآبروی . فردوسی . زبان آوری چربگوی از مهان فرستاد نزدیک شاه جهان . فردوسی . همی رای زد با یکی چربگوی کسی کو سخن را دهد رنگ و بوی . فردوسی . کسی که ژاژ دراید بدرگهش نشود که چربگویان آنجا شوند کندزبان . فرخی . با آهستگی چربگوی باش که چرب سخنی دوم جادوئیست . (قابوسنامه ). ◄ کنایه از چاپلوس . ◄ فریبنده . (انجمن آرا) (آنندراج ). رجوع به چرب زبان و چرب سخن و چربگو شود.