چربی
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(چَ) [ په. ] (اِمر.)<BR>۱- (اِمص.) پیه.<BR>۲- مادة روغنی که روی آبگوشت جمع میشود.<BR>۳- سرشیر، قیماق.<BR>۴- (مص ل.) به ملایمت رفتار کردن، مهربانی نمودن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(چَ) [ په. ] (اِمر.) ۱- (اِمص.) پیه. ۲- ماده روغنی که روی آبگوشت جمع میشود. ۳- سرشیر، قیماق. ۴- (مص ل.) به ملایمت رفتار کردن، مهربانی نمودن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چربی . [ چ َ ] (مغولی، اِ) لغتی است مغولی که دسته ای از افراد را بدین صفت مینامیده اند. مؤلف تاریخ غازانی نویسد: «... و چربیان را صنعت آن بود که بهر وقت که ایلچی رسیدی پیش رو او را در پیش گرفته بدر خانه ها میرفتند که اینجا فرومی آیند و چیزی می ستدند و در آن روز کمابیش دویست خانه باز می فروختند ... و زیلو و جامه ٔ خواب و غزغان و دیگر آلات از خانه ٔ مردم جهت ایلچیان برگرفتندی و اکثر ایلچیان و کسان ایشان ببردندی یا چربیان ببهانه ٔ آنکه ببردند، بازندادندی ». (تاریخ غازانی ص ٣٥٦ و ٣٥٧). و جای دیگر نویسد: «... و خلق آسایش یافتند و آن عذابها فراموش کردند و هیچ چربی زهره ندارد که تائی نان یا منی کاه از کسی بخواهد و نام چربیان اصلاً نمانده و مردم از سر فراغت و رفاهیت خاطر سرایهای خوب میسازند...». (تاریخ غازانی ص ٣٦٠).
چربی .[ چ َ ] (حامص، اِ) کنایه از ملایمت و نرمی باشد. (برهان ). کنایه از لینت و نرمی و ملایمت و رفق و مدارا باشد. (انجمن آرا) (آنندراج ). ملایمت و نرمی . (ناظم الاطباء). آهستگی و لطف و صفا.ملاطفت . چرب زبانی . مقابل درشتی و خشونت : چرا آمدستی بنزدیک من بچربی و نرمی و چندین سخن . فردوسی . زبانهابه چربی بیاراستند وزآن پیرزن آب و نان خواستند. فردوسی . بهر کار چربی بباید نخست نبایداز آغاز پیکار جست . فردوسی . بدو گفت نزدیک پیروز رو به چربی سخن گوی و پاسخ شنو. فردوسی . نخستین گره کز سخن بازکرد سخن را به چربی سرآغاز کرد. نظامی . بچربی گفت با او کای جوانمرد ره اسلام گیر از کفر برگرد. نظامی . بچربی توان پای روباه بست بحلوا دهد طفل چیزی ز دست . نظامی . زکیسه بچربی برد بند را دهد فربهی لاغری چند را. نظامی (اقبالنامه ). مرد نه از چربی طینت نکوست نور تن از مغز بود نی ز پوست . امیرخسرو. ◄ پیه گوسفند و بز و امثال آن . (برهان ). پیه گوسفند و بز و گاو و مانند آن . دسومت و شحم . (ناظم الاطباء). چیز چرب مثل دنبه و پیه و امثال آنها. (فرهنگ نظام ). چربش . چربو. انواع روغن . دُهن . دنبه و پیه و هرچه از آن قبیل است : ترا چربی مرا شیرینیی هست کز آن چربی بشیرینی توان رست . نظامی . ♦ چربی از پهلوی شیر نخاستن ؛ کنایه از عدم اقتداربر صید کردن و کشتن شیر بود. (آنندراج ) : زبون تر ز من صیدی آور بزیر که چربی نخیزد ز پهلوی شیر. نظامی . ♦ چربی از مغز کار انگیختن ؛ کنایه از تمتع. (آنندراج ) : همان چربگو مرد شیرین گذار چنین چربی انگیخت از مغز کار. نظامی . ♦ امثال : چربی از سنگ برنمی آید ؛ نظیر چربو از پولاد نیاید، روغن از ترب برنیاید. (امثال و حکم دهخدا). ◄ سخنان چرب و دلفریب . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ) : بشیرین چند چربیها فرستاد بروغن نرم کرد آهن ز پولاد. نظامی . ◄ زیادتی . فزونی . برتری از حیث وزن . سنگین تری وزنه ٔ ترازو از وزن مقرر و معلوم . مقابل خشکی و کمی : ترازوی چربش فروشان برنگ بود چرب و چربی ندارد بسنگ . نظامی . ◄ نوعی طعم که بذائقه احساس توان کرد. طعمی از طعم های نه گانه . ◄ صداقت و راستی . ◄ سهولت و راحت و آرامی . ◄ کامیابی و بهره مندی و فیروزمندی . ◄ دلاوری . (ناظم الاطباء). رجوع به چربش و چربو و چربه شود.
مترادف و متضاد واژهدان
پیه، دنبه، شهله دهن، روغن، زیت چربه سرشیر، قیماق (متضاد: گوشت) ملایمت، نرمی
فرهنگ طیفی واژهدان
دنبه، پیه، واکس، شحم کره، مارگارین صابون چربی جامد، مایع