چرخی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چرخی .[ چ َ ] (اِخ ) شهرت شیخ یعقوب چرخی، که از دهی از مضافات غزنین بنام «چرخ » بوده است . رجوع به چرخ شود.
چرخی . [ چ َ ] (اِخ ) نام یکی ازشعرای قرن پنجم است که از شعرای دربار سامانیان بوده . آقای سعید نفیسی در کتاب «احوال و اشعار رودکی » نویسد: «... و نیز عده ٔ کثیر شعرای دیگر بوده اند که در فرهنگها و مخصوصاً کتبی که از قرن پنجم مانده است نامی از ایشان برده اند و از هرکدام یک یا چند بیت پراکنده مانده است و از قراین پیداست که از شعرای دربارسامانیان بوده اند، مانند ابوالعلاء ششتری و... و چرخی و کیا حسینی قزوینی و...» (از کتاب احوال و اشعار رودکی ج ١ ص ٤٥٧). و نیز آقای نفیسی در مجلد سوم کتاب احوال و اشعار رودکی نویسد: «...ولی چنین شاعری درکتابهای دیگر نام نبرده اند و ممکن است فرخی باشد». (از کتاب احوال و اشعار رودکی ج ٣ حاشیه ٔ ص ١٠٠٠).
چرخی . [ چ َ ](ص نسبی، اِ) هر چیز که چرخ زننده باشد، مانند کبوتر چرخی و امثال آن . (برهان ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). کبوتر چرخی که در هوا معلق زند. ◄ جنسی از جامه ٔ نازک ابریشمی . (برهان ) (غیاث ) (ناظم الاطباء). ◄ نوعی از اطلس نفیس هم هست . (برهان ). نوعی از اطلس سپید. (ناظم الاطباء). جنسی از اطلس . (فرهنگ نظام ) : ز سوز جگر آتشی برفروخت نهم اطلس سبز چرخی بسوخت . خواجه (از فرهنگ نظام ). رسد بر اطلس چرخی ز مرتبت سر ما گهی که شاهد والا درآید از در ما. نظام قاری . ◄ هر چیزی که آنرا استادان ریخته گر و مسگر چرخ کرده باشند. (برهان ) (آنندراج ). هر چیزی که آنرا چرخ کرده و هموار و صاف و صیقلی کرده باشند مانند ظروف مسین و برنجین و نقره گین . (ناظم الاطباء). چرخ شده . صیقلی شده . چرخکاری شده . ◄ مدور. گرد. نیمدایره ای . هلالی . هر چیز مدور. (فرهنگ نظام ). چادری که از زیر سوی بصورت نیمدایره بریده اند. چادر چرخی . چادر نماز چرخی . چادر که یک سوی آن مستدیر باشد. چادر که طرف زیرین آن قوسی است : یقه ٔ چرخی . پول چرخی . مسکوک چرخی . قران چرخی . دوقرانی چرخی . ◄ آنچه با چرخ ساخته شود. ماست یا شیری که کره ٔ آنرا با چرخ گرفته باشند: ماست چرخی . کره ٔ چرخی . شیر چرخی . هر چه باچرخ حاصل آید: دوغ چرخی . ◄ صوفی که رقص چرخ کند. درویش چرخی که در حال وجد و حال بدور خویش میچرخد، درویشی که در رقص و سماع بگرد خویش میچرخد : اگر مرد خدا آن عام چرخی است بلاشک آسیا معروف کرخی است . ◄ در تداول عوام، آنکه متاعی را بر روی چرخ بگرداند و برای فروش عرضه کند یا کسی که آب بوسیله ٔ چرخ و ارابه به خانه ها برد. صاحب چرخ . ◄ آسمانی . فلکی . هر چیز منسوب به چرخ .(فرهنگ نظام ). رجوع به چرخ شود. ◄ نفطانداز. چنانکه ابن بطوطه نویسد: «و یخدم فی المرکب منها (بالصین ) الف رجل منهم البحریة ستمائة و منهم اربعمائة من المقاتلة تکون فیهم الرماة و اصحاب الدرق و الجرخیة، و هم الذین یرمون بالنفط». (ابن بطوطة) : پر انبوه صندوق پیل نبرد ز چرخی و از آتش انداز مرد. اسدی . رجوع به چرخ شود. ◄ ادبخانه و مستراح را نیز گویند. (برهان ) (آنندراج ). مستراح و فرناک و ادبخانه . (ناظم الاطباء). مبال . متوضا. آبریز. خلا. ◄ نوعی از آتشبازی . (ناظم الاطباء). ◄ چرخ و فلک . چرخ فلک . ◄ غرغره . (ناظم الاطباء). ماسوره . ماشوره . ◄ ابزاری که بدان پنبه دانه را از پنبه جدا سازند. (ناظم الاطباء). ◄ طبقی که بروی آن طعام حمل کنند. (ناظم الاطباء). ◄ پنجره ٔ خانه که دارای شیشه های الوان باشد. (ناظم الاطباء).