چرک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چرک .[ چ ُ ] (اِخ ) دهی از بخش پشت آب شهرستان زابل که در ١٢هزارگزی باختر بنجاز و ٨هزارگزی راه فرعی بند زهک به زابل واقعست . جلگه و گرمسیر است و ٤٨٤ تن سکنه دارد. آبش از رودخانه ٔ هیرمند، محصولش غلات و لبنیات، شغل اهالی زراعت، گله داری و بافتن قالیچه، گلیم و کرباس و راهش فرعی است . (ازفرهنگ جغرافیائی ایران ج ٨).
چرک . [ چ َرْ رَ ] (اِخ ) مؤلف مرآت البلدان نویسد: «جزء بلوک خفر است و این بلوک از بلوکات قریب باعتدال فارس میباشد که در طرف مشرق مایل بجنوب شیراز بمسافت شانزده فرسخ واقعست . طول جلگه ٔ این بلوک تخمیناً شانزده فرسخ و عرض آن به تفاوت نیم فرسخ تا یک و نیم است . آبش از رودخانه، محصولش غله و برنج و شکار این جلگه کبک و دراج است ». (از مرآت البلدان ج ٤ ص ٢٢٠).
چرک . [ چ َرْ رَ ] (اِخ ) مؤلف مرآت البلدان نویسد: «قلعه ایست در خاک بجنورد که ده خانوار سکنه ٔ آنست . هوایی معتدل دارد. و زراعت آن از آب چشمه مشروب میشود». (از مرآت البلدان ج ٤ ص ٢٢٠).