چشم سیاه کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چشم سیاه کردن . [ چ َ / چ ِ ک َ دَ ](مص مرکب ) کنایه از طمع کردن بچیزی باشد. (برهان ). طمع کردن بچیزی و رغبت کردن در آن . (ناظم الاطباء). ♦ چشم سیاه کردن بچیزی و بر چیزی ؛ کنایه از نگریستن در چیزی بتمام شوق و رغبت و شیفته و مفتون او بودن . (بهار عجم ). در چیزی باشوق نگریستن . (فرهنگ نظام ) : مکن به لاله رخان چشم خود سیه صائب که زود چهره بخون رنگ مینمایندت . صائب (از بهارعجم ). ◄ حسد کردن . ◄ روشن کردن چشم . (ناظم الاطباء). باز کردن و بینا کردن چشم . ◄ سیاهرنگ کردن چشم . سیاه کردن چشم با سرمه یا بوسیله ٔ دیگر : هزار چشم ز نرگس در انتظار تو باغ سیاه کرد و تو در خواب چاشتگاه هنوز. تأثیر (از آنندراج ).