واژه جو

چمانیدن

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

چمانیدن . [ چ َ دَ ] (مص ) خرامانیدن . (شرفنامه ٔ منیری ). در سیر و خرام آوردن . خرامانیدن و به ناز و کشی و آهستگی راه بردن . چماندن و خراماندن : کجا من چمانیدمی بادپای بپرداختی شیر درنده جای . فردوسی . رجوع به چم و چماندن شود. ◄ خوش خرامیدن و به ناز و زیبائی رفتن . (ناظم الاطباء). و رجوع به چمیدن شود. ◄ خمانیدن کنانیدن . (ناظم الاطباء). خماندن و خم آوردن .

معنی چمانیدن | واژه جو