چنگل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چنگل . [ ] (اِخ ) ازقرای تربت حیدریه است . خالصه دیوان اکثر طوایف و ایلات بلوچ و ایلات در حوالی آنجا قشلاق میکنند. زراعت آن از آب کال سالار مشروب میشود. باغات ندارد. سکنه ٔ آن تقریباً هشتاد خانوار است . (مرآت البلدان ج ٤ ص ٢٧٤).
چنگل . [ چ َ گ َ ] (اِ) نام درختچه ای در طوالش که در میان دره آن را اسکلم تلی میخوانند. مخصوص زمینهای آهکی است و در جاهائی که جنگل در اثر قطع بیرویه یا آتش سوزی نابود شود، در صورتی که زمین برای روئیدن آن مناسب باشد، میروید و نهالهای گرانبها را از روییدن بازمیدارد. این گیاه را در گرگان سیاه تلو میخوانند. سیاه تلو برای ساختن پرچین مناسب است .
چنگل . [ چ َ گ ُ / گ َ ] (اِ) ناخن باز وشاهین را گویند. (فرهنگ اسدی ). چنگ از باز و شاهین و آدمی . (حفان ). چنگ بود از باز و شاهین و غیره یعنی پنجه ٔ ایشان . (اوبهی ). پنجه ٔ مردم و حیوانات دیگر باشد از پرنده و غیره . (جهانگیری ) (برهان ) (غیاث اللغات ) (ناظم الاطباء). بمعنی چنگال است . (آنندراج ) (انجمن آرا). برثن . پنجه . پنجه ٔ شیر و مرغان شکاری . جساس . شیر چنگل زننده در شکار. (منتهی الارب ) : هیبت او چنگل شیران درد دولت او سعد ابد پرورد. منوچهری . تذرو گویی سوسن گرفته در چنگل پلنگ لاله ٔ حمرا گرفته در چنگال . معزی . خرچنگ بچنگل ذراعی انداخته ناخن سباعی . نظامی . ◄ پنجه ٔ پرندگان : بچنگل همی کرد منقار تیز چو ایمن شد از بخشش رستخیز. فردوسی . پّر کنده، چنگ و چنگل ریخته خاک گشته باز و خاکش بیخته . رودکی (از لغت فرس اسدی ). آن بلبل کاتوره برجسته ز مطموره چون دسته ٔ طنبوره گیرد شجر از چنگل . منوچهری . زلفین تو زاغیست برآویخته هموار دو ماه به منقار و دو خورشید به چنگل . عمعق (دیوان ص ١٩٩). یا ز قفس چنگل او کن جدا یا قفس خویش بدو کن رها. نظامی . اندر پس هر خنده، دو صد گریه مهیاست . ؟ در قهقهه ٔ کبک دوصد چنگل باز است . ◄ بزبان تبری چغندر. (آنندراج ) (انجمن آرا).