چوب بست
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چوب بست . [ ب َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان مشهد گنج افروز بخش مرکزی شهرستان بابل . در ١٤ هزارگزی جنوب بابل .١٦٥ تن سکنه دارد. از رودخانه ٔ سجادرود آبیاری میشود. محصولاتش برنج، پنبه، نیشکر، غلات، کنف است . صیفی کاری در آنجا رواج دارد. مردمش بکشاورزی اشتغال دارند.راهش مالرو است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٣).
چوب بست . [ ب َ ] (اِ مرکب ) چوبهایی که با هم بسته بنایان بر آن بنشینند و تعمیر و کاه گل کنند. (آنندراج ) (از فرهنگ نظام ). داربست . خو. چوبهایی که عمودی و افقی بهم متصل سازند و درکنار دیوار نصب کنند و کارگران و بنایان بر روی آن کار کنند. چوب بندی . (فرهنگ فارسی معین ) : نخواهد بطاق دل او نشست که از زهد خشکش کند چوب بست . وحید (از آنندراج ). ♦ چوب بست کردن ؛ چوب بست ساختن . خر پشته ساختن . ایجاد داربست کردن . ◄ چوبهای بهم وصل شده ٔ عمارت پیش از آنکه روی آنها ساخته شود. (فرهنگ نظام ). خرپشته . خرپا. ◄ چوبهایی که بهم پیوندند و شاخه های مو را روی آن گسترند.