چوبه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چوبه . [ ب ِ ] (اِخ ) دهی است جزء دهستان تولم بخش مرکزی شهرستان فومن، در ١١ هزارگزی شمال فومن و یک هزارگزی شمال راه شوسه ٔ صومعه سرا به رشت . جلگه و معتدل است و مرطوب . ٧٣٢ تن سکنه دارد. از رودخانه ٔ گازر و دبارآبیاری میشود. از محصولاتش برنج، توتون سیگار، چای وابریشم است . مردمش بکشاورزی و مکاری اشتغال دارند. راهش مالرو است . (از فرهنگ جغرافیایی ای-ران ج ٢).
چوبه . [ ب َ ] (اِخ ) دهی است جزء دهستان طارم پائین بخش سیردان شهرستان زنجان که در ٩ هزارگزی باختر سیردان و ٩ هزارگزی راه مالرو عمومی واقعشده است . کوهستانی و سردسیر است . ١٦٣ تن سکنه دارد.آب آن از زه رود محلی است . از محصولاتش غلات، میوه ها و گردوست . مردمش بکشاورزی اشتغال دارند. راهش مالرو و صعب العبور است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٢).
چوبه . [ ب َ ] (اِخ ) چوبینه . چوبین . لقب بهرام چوبین است . (برهان ) (آنندراج ) (انجمن آرا) (فرهنگ نظام ). لقب بهرام سردار هرمز، بیست ویکمین پادشاه ساسانی . (ناظم الاطباء) : یک چوبکی ز بام تو بهرام چوبه شد. امیرخسرو.