چولی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چولی . (اِخ ) از دهات ساری . از آبادیهای مازندران و استرآباد. (مازندران و استرآباد رابینو ص ١٦٣).
چولی . [ چ َ / چُو ] (ص نسبی ) در نسبت کلمه ای است که در اعلام ربودن چیزی بکار رود. و یا تباه کردن آن . ◄ (حامص ) و متعاقب پاره کردن بادبادک و احیاناً بر هم زدن بازی را در عرف کودکان خیابان گرد گویند. این عمل مورد کودکان فریاد زنند. «چولی حلاله » و بادبادک را پاره کنند. (فرهنگ لغات عامیانه تألیف سید محمد علی جمالزاده ). چول کردن ؛ ربودن . کش رفتن (در تداول مردم قزوین رایج است ): چولی کرد؛ ربود. کش رفت .
چولی . (حامص ) کجی . خمیدگی . وریب، چولی بود. (فرهنگ اسدی ): چولی دسته بیل نمیشه .