چکیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چکیدن . [ چ ُ دَ ] (مص ) مکیدن . (از برهان ذیل چکیده ) (از رشیدی ) (از انجمن آرا) (از آنندراج ). چوشیدن و چشیدن : پستان آب می چکد ایرا که دایه اوست طفل نبات را طلبد دایه جابجا. مولوی (از رشیدی ). رجوع به چُکیده شود.
چکیدن . [ چ َ / چ ِ دَ ] (مص ) اندک ریخته شدن . (آنندراج ). معروف است . (غیاث ). ریزان شدن مایع به شکل قطره . (ناظم الاطباء). ریختن مایع به شکل قطره . (از حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). اِنمِجاج . تَقَطﱡر. تَکَوﱡر. رَش . قَطَر. قَطر. قُطور. وَدق . استیداف . ترشح . و شلان . ریختن آب یا اشک یا هر مایع دیگر بصورت قطره های پیاپی . قطره قطره ریختن هر نوع مایع یا آنچه مذاب شده و بصورت مایع در آمده است : همی می چکد گویی از روی او همی بوی مشک آید از موی او. فردوسی . آن خون که میخوری همه از دل همی چکد دل غافل است و تو بهلاک دل اندری . فرخی . وآن قطره ٔ باران که برافتد به گل زرد گویی که چکیده ست گل زرد به دینار. منوچهری . رزبان آمد حلقوم همه بازبرید قطره ای خون به مثل از گلوی کس نچکید. منوچهری . اگر به قول تو جاهل خدای کار کند از آسمان نچکد بر زمین من مطری . ناصرخسرو. ابر آب زندگانی اوست من زنده شدم چون یکی قطره ز ابرش در دهان من چکید. ناصرخسرو. قومی از آب دست او که چکید بر عذارم گلاب دیدستند. خاقانی . هر کجا از خجندیان صدریست زآتش فکرت آب میچکدش . خاقانی . مردک سنگدل چنان بگزید لب دختر که خون ازو بچکید. سعدی . برون جست و خون از تنش می چکید همی گفت و از هول جان می دوید. سعدی . زنهار که خون می چکد از گفته ٔ سعدی هرک اینهمه نشتر بخورد خون بچکاند. سعدی . چه عارض است که در آفتاب زرد خزان بهار میچکد از خط همچو ریحانش . صائب (از آنندراج ). ز نوک آن مژه امروز میچکد آتش مگر به آبله ٔ دل رسید نیشترش . صائب (از آنندراج ). چندین عبث بسوخت دل لخت لخت ما چون شمع سرنگون چکد آتش ز بخت ما. طاهر وحید (از آنندراج ). رجوع به چک و چکه و چکاندن و چکیده شود. ◄ تقطیر شدن و مقطر شدن . (ناظم الاطباء). تقطیر شدن . (از حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). گرفتن عرق چیزی بوسیله ٔ تبدیل کردن مایع به بخار و بخار به آب . و رجوع به چکیده شود. ◄ به معنی چکاندن و چکانیدن : چو همزاد را آنچنان بسته دید دل خسته از دیده بیرون چکید. فردوسی . با اینهمه باران بلا برسر سعدی نشگفت اگرش خانه ٔ چشم آب چکیده ست . سعدی . ◄ پاره شدن و ترکیدن : درگه او قبله ٔبزرگان گردد تا بچکد زهره ٔ مخالف ملعون . فرخی . برکُه بچکید زهره ٔ تنّین در بیشه بکاست جان شیرنر. مسعودسعد. وزایشان یکی روبیل بود، هر وقت که در خشم شدی یک نعره زدی چنانکه هر که بشنیدی زهره ٔ او بچکیدی و باز بیهوش شدی . (قصص الانبیاء ص ٨١). ♦ برچکیدن ؛ بمعنی ریختن آب یا خون یا هر نوعی مایع دیگر بر جایی یا برچیزی : تو گفتی مگر آسمان برکفید ز خورشید خون برزمین برچکید. فردوسی . بلرزید خسرو چو او را بدید سرشکش ز مژگان به رخ برچکید. فردوسی . ♦ فروچکیدن ؛ به معنی فروریختن و فروافتادن انواع مایعات از جایی یا برجایی : زواله اش چو شدی از کمان گروهه برون ز حلق مرغ به ساعت فروچکیدی خون . کسایی . خط مشکبوی و خالت به مناسبت تو گویی قلم غبار می رفت و فروچکیده خالی . سعدی .