ژاژخا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ژاژخا. (اِخ ) ژاژخای . لقب طَیّان شاعر. رجوع به طیّان شود : صبح حَسّان مصطفائی کو تا ثناهای غم زدا آرد زانکه مقبول مصطفی نشود آنچه طیان ژاژخا آرد. انوری .
ژاژخا. (نف مرکب ) ژاژخای . بیهوده گوی . بیهده گوی . ول گوی . هرزه درای . هرزه گوی . هرزه سرای . هرزه لای . لک درای . خام درای . کسی که سخن بی معنی و بی فایده گوید. یافه گو. یاوه سرای . یاوه گو. ◄ مِهْذار. هَذر. پرگوی . پرچانه . درازنفس . پُرنفس . مِکْثار. ورّاج (در تداول عوام ) : گفت ریمن مرد خام لک درای پیش آن فرتوت پیر ژاژخای . لبیبی . وی از خشم برآشفت و مردکی پُرمنش و ژاژخای و بادگرفته بود. (تاریخ بیهقی ص ٣٣٧). گاو خاموش نزد مرد خرد به از آن ژاژخای صد بار است . ناصرخسرو. ز بهر چیز بیحاصل نرنجی به بود ایرا بسی بهتر سوی دانا ز مردژاژخا ابکم . ناصرخسرو. پاک مردان چو ماهیندخموش ژاژخایان خلق چون عصفور. ناصرخسرو. ز خوشه چینی کشت نیاز هست عدوت خمیده پشت و شکم خوار و ژاژخای چو داس . کمال اسماعیل . این سیاه اسرار تن اسپید را بت پرستانه بگیر ای ژاژخا. مولوی . جمع آمد صدهزاران ژاژخا حلقه کرده پشت پا بر پشت پا. مولوی . تأمل کنان در خطا و صواب به از ژاژخایان حاضرجواب . سعدی (بوستان ). روشن درون و تفته دل و گرم و ژاژخای آتش نهاد و خاکی و معمور دودمان . خواجو (در وصف حمام ).