کارکیا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کارکیا. (ص مرکب، اِ مرکب ) پادشاه را گویند. (جهانگیری ). در گیلان حاکم و بزرگ را مینامیده اند و کیا نیز همین معنی را دارد و طایفه ای از حکام کیانیه سیادت داشته اند. (انجمن آرا). مقلوب الاضافت است یعنی کیای کار بمعنی خداوند کارها که کارها بدو متعلق باشند و آن عبارت است از پادشاه و در برهان بکاف دوم فارسی بمعنی وزیر نوشته و بعضی اهل لغت بمعنی کارفرما و کاردار نیز نوشته اند. (غیاث ) (آنندراج ) : ای معدن نور و صفاای شمس تبریزی بیا کاین روح بی کار کیا بی تابش تو خامداست . مولوی (ازآنندراج ). ◄ یک عنصر از عناصر اربعه .
کارکیا. (اِخ ) سلطان احمد. از حکام لاهیجان : درآن منزل کارکیا سلطان احمد که سابقاً بپایه ٔ سریر اعلی آمده بود مشمول انواع انعام و اکرام، اجازت یافته روی بلاهجان نهاد. (حبیب السیر چ خیام ج ٤ ص ٥٦٨).
کارکیا. (اِخ ) سلطان حسین حاکم گیلان . (از حبیب السیر ج ٣ ص ٣٤٥).