کارگر بودن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کارگر بودن . [ گ َ دَ ] (مص مرکب ) کارگر شدن . اثر کردن . مؤثر گردیدن : نباشد سلیح شما کارگر بدان جوشن و خود پولاد بر. فردوسی . یکی نیزه سالار توران سپاه بزدبر بر رستم کینه خواه سنان اندر آمد بچرم کمر به ببر بیان بر نبد کارگر. فردوسی . چون شب درآمد [ فیل گوشان ] خویشتن را در میان دو گوش گرفتند و تیر بر گوشهای ایشان کارگر نبود. (اسکندرنامه ٔ نسخه ٔ سعید نفیسی ).