کارگر شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کارگر شدن . [ گ َ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) کارگر آمدن . اثر کردن . رجوع به اثر کردن شود. تأثیر کردن . مؤثر گردیدن . رجوع به کارگر آمدن شود: اِکاحه، کارگر شدن شمشیر. (منتهی الارب ) : کنون کارگر شد که بیکار گشت پدر پیش چشم پسر خوار گشت . فردوسی . چو ژوبین به رستم نشد کارگر بینداخت رستم کمندش ز بر. فردوسی . تیر از زرّو سیم باید ساخت تا شود کارگر بر این کنده . سوزنی . نهیب توهّم تنش را گداخت نشد کارگر هر علاجی که ساخت . نظامی . از هرکرانه تیر دعا میکنم رها شاید کزان میانه یکی کارگر شود. حافظ.