کاریدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کاریدن . [ دَ ] (مص ) کاشتن . (زمخشری ) (آنندراج ). الحرث، کشت کاریده . (ربنجنی ). حرث کارید. (دستوراللغه ). کاشتن و زراعت و عمل کردن . (ناظم الاطباء). تخم افشاندن . حُرث، زمین کشت کاریده : بسا کس که برخورد و هرگز نکاشت بسا کس که کارید و بر برنداشت . اسدی (گرشاسب نامه ). تو گفتی چرخ زرین ژاله بارید به گرد ژاله برگ لاله کارید. (ویس و رامین ). تو چه کردی جهد کان با تو نگشت تو چه کاریدی که نامد ریع کشت . مولوی . ◄ کار کردن . (آنندراج ). عمل کردن و کار کردن . (ناظم الاطباء). ◄ اره کردن . (ناظم الاطباء).