کاسد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کاسد. [س ِ ] (ع، ص ) ناروا. (مهذب الاسماء). مقابل روا و رائج . متاع ناروان . (منتهی الارب ). بیرواج و ناروان و کساد و بی قدر. (ناظم الاطباء). زیف . زائف : بی قیمت است شکر از آن دو لبان اوی کاسد شد از دو زلفش بازار شاه بوی . رودکی . بازار زهد کاسد، سوق فسوق رائج افکنده خوار، دانش گشته روان مرائی . ناصرخسرو. در عهد او [ وزیر ابوالعباس ] مکتوبات دیوانی بپارس نقل میکردند و بازار فضل کاسد شده بود... (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٣٦٦). متاع ٌ کاسد؛ متاع ناروان . سوق کاسد؛ بازار ایستاده . بازار ناروان . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). حیوان کاسد الاذعان ؛ حیوان غیرناطق . (ناظم الاطباء). ◄ ناتمام در مقدار و کمیت ودر منزلت و خوار و حقیر. (ناظم الاطباء). و رجوع به کساد شود.