کاشف
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(ش) [ ع. ] (اِفا.) آشکار کننده، کشف کننده، ج. کشفه.<br>
فرهنگ فارسی معین
(ش) [ ع. ] (اِفا.) آشکار کننده، کشف کننده، ج. کشفه.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کاشف . [ ش ِ ] (ع ص ) ج، کاشفین، کَشَفَة. پیداکننده و برهنه کننده . (غیاث ) (آنندراج ). آشکارکننده و گشاده و برهنه نماینده . (ناظم الاطباء). پدیدآورنده . ظاهرکننده . بروزدهنده . معلن . مظهر. مفسر : گرچه از یک وجه منطق کاشف است لیک از ده وجه پرده و مکنف است . (مثنوی ). ◄ کاشف مکروه ومانند آن ؛ برطرف کننده ٔ مکروه . از بین برنده ٔ غم و اندوه : تویی که فاتح مغموم این سپهر بوی تویی که کاشف مکروه این زمانه شوی . منوچهری . ◄ کاشف بعمل آمدن یا آوردن ؛ در تداول عامه، تحقیق کردن .
کاشف . [ ش ِ ] (اِخ ) یکی از شعرای ایران و از اهالی اصفهان و نامش، آقا اسماعیل بن حیدر است . آبا و اجدادش معمار بوده و ملوک صفوی را خدمت میکرده اند خود او هم به شاه عباس انتساب داشته و به هجویات خود شهرت پیدا کرده است . از اوست : هر جلوه که آن قد دل آرا دارد در صفحه ٔ سینه چون الف جا دارد آویخته زلف مشکبو از چپ و راست این مصرع رنگین چه طرفها دارد. (قاموس الاعلام ترکی ).
کاشف . [ ش ِ ] (اِخ ) یکی از شعرای ایران است . وی «قاضی محمد شریف » شهرت داشته، و شغلش قضاوت بوده است، از اوست : ز مژگان خونین خود شرمسارم چو صاحب مصیبت ز دست حنائی . (قاموس الاعلام ترکی ).
واژگان فارسی سره واژهدان
یابنده، بازیابنده، آشکارگر