کافورگون
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کافورگون . (ص مرکب ) برنگ کافور. سفید : کفن دوز بر وی ببارید خون بشانه زدآن ریش کافورگون . فردوسی . سپهبد بر آن ریش کافورگون ببارید از دیدگان جوی خون . فردوسی . یکی شهر کافورگون رخ نمود که گفتی نه از گل ز کافور بود. نظامی .