کافوری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کافوری . (ص نسبی ) منسوب است به کافور که نوعی عطر است . ◄ فروشنده ٔ کافور. (انساب سمعانی ). ◄ هرچیز خالص و صاف بسیار سفید. (ناظم الاطباء). ◄ سفیدگون . برنگ سفید : بافت زربفت خزانم علم کافوری من همان سندس نیسان به خراسان یابم . خاقانی . دیده کافوری و جان قیری کند در سیه کاری سپیدی خوی تو. خاقانی . در زمستان جامه کافوری میپوشید تا سردی نیفزاید. (نظام قاری ص ١٦٩). - دیده ٔ کافوری ؛ چشم نابینا. (شعوری ج ١ ص ٤٤٤). - شمع کافوری . رجوع به شمع کافوری در همین لغت نامه شود. - طبع کافوری ؛ طبعی که شهوت جماع ندارد : ور مزاج گوهران را از تناسل بازداشت طبع کافوری که وقت مهرگان افشانده اند. خاقانی . ◄ (اِ) رستنیی باشد که آن را بابونه گویند و به عربی اقحوان خوانند. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). کافور یهودی . کافوریه . ریحان الکافور.(حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). رجوع به بابونه و اقحوان شود. ◄ نوعی از گل بابونه هم هست که آن را گل گاوچشم گویند. (برهان ) (ناظم الاطباء) (شعوری ص ٢٦٥). که عربان عین البقر مینامند و آن را خشک کرده بسایند و با سکنجبین بیاشامند اسهال بلغم کند و بوئیدن آن خواب آورد. (برهان ). رجوع به گاوچشم شود.
کافوری . (اِخ ) یحیی بن عبدالملک بن احمدبن شعیب کافوری حلبی مکنی به ابوزکریا. او در سال ٤٧٦ هَ .ق . در حلب متولد شد و با شیخ حماد مصاحبت و ملازمت داشت و از ابوحسین بن طیوری و غیره حدیث شنید و ابوسعد سمعانی از وی سماع حدیث کرد. (لباب الانساب ).