کام دادن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کام دادن . [ دَ ] (مص مرکب ) حاجت برآوردن . بمراد و آرزو رسانیدن . (آنندراج ). کسی را به مقصود رساندن . آرزوی وی برآوردن : بدو گفت دادم من این کام تو بلندی بگیرد مگر نام تو. فردوسی . روزی بس خرم است می گیر از بامداد هیچ بهانه نماند ایزد کام تو داد. منوچهری . گفتی بدهم کامت اما نه بدین زودی عمری شد و زین وعده کمتر نکنی دانم . خاقانی . کام درویشان و مسکینان بده تا همه کامت برآرد کردگار. سعدی . من بی تو نه راضیم ولیکن چون کام نمیدهی بناکام . سعدی . سر زلف بتان میداد کامم ولی روی پریشانی سیاهست . میربرهان ابرقویی (از آنندراج ). گل کام تازگی و تری داد در هرات مرحوم بلبلی که اسیر بهشت ماند . درویش واله هروی (از آنندراج ). - کام بر کسی دادن ؛ وی را پیروز کردن . او را غالب کردن . غلبه دادن کسی را بر دیگری : نیاکانت را همچنان نام داد به هرجای بر دشمنان کام داد. فردوسی . دلم را برزم اندر آرام ده بر ایرانیان بر، ورا کام ده . فردوسی .