کاینات
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کاینات . [ ی ِ ] (ع ص، اِ) ج ِ کاین . کائنات . بودنی ها. موجودات . (یادداشت مؤلف ) : ای بخود مشغول گشته چون نبات چیست نزد تو خبر زین کاینات ؟ ناصرخسرو. بنگر اندر لوح محفوظ ای پسر خطهاش از کاینات و فاسدات . ناصرخسرو. جوف فلک تا کنون پر نشد از کاینات از هنر شهریار پر شد اکنون فلک . خاقانی . زیرنشین علمت کاینات ما بتو قائم چو تو قائم بذات . نظامی . اول و آخر بوجود و صفات هست کن و نیست کن کاینات . نظامی . کفر از آن خاست که در کاینات کوکبه ٔ زلف تو تأثیر کرد. عطار. گشاید دری بر دل از واردات فشاند سر دست بر کاینات . سعدی . - سرور کاینات ؛ کنایه از حضرت محمد (ص ) است : در خبر است از سرور کاینات ومفخر موجودات و... محمد مصطفی ... (گلستان ). - کاینات ِ جو ؛ حوادث که در هوا و زمین پیدا آید چون رعد و برق و تولد فلزات و مانند آنها.