کراشیده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کراشیده . [ ک َ دَ / دِ ] (ن مف / نف ) پاشیده . (برهان ). پاشیده شده . (ناظم الاطباء). ◄ آشفته وپریشان گردیده . (برهان ) (ناظم الاطباء) : جماعتی از حریفان را دیدم مخمور شراب شبانه برخاسته وسر و روی کراشیده و خانه عظیم برایشان نامرتب . (لباب الالباب ج ٢ ص ٣٤٧). گرگی بیامد و بر روی او جست و بینی و لب او را برکند و صورت او بغایت کراشیده شد. (انیس الطالبین ص ١٨٥). رجوع به کراشیدن شود. ◄ متفرق . پراکنده . (یادداشت مؤلف ) : رمیدگان و کراشیده گشتگان ز وطن ترا خواهند ز ایزد به دعوت و آمین . سوزنی . ◄ تباه و نابود. (برهان ) (ناظم الاطباء). رجوع به کراش، کراشیدن، کراشنده و خراشیدن شود.