کرانه
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(کَ نِ) [ په. ] (اِ.)<BR>۱- کنار، لب ساحل.<BR>۲- پایان.<br>
فرهنگ فارسی معین
(کَ نِ) [ په. ] (اِ.) ۱- کنار، لب ساحل. ۲- پایان.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کرانه . [ ک َ ن َ / ن ِ ] (اِ) بمعنی کران باشد که کنار است . (برهان ). طرف . جانب . (ناظم الاطباء) (یادداشت مؤلف ) (ترجمان القرآن ). حاشیه . (یادداشت مؤلف ). کناره . (صحاح الفرس ). گوشه . مقابل میانه . شفا.حرف . (ترجمان القرآن ) (یادداشت مؤلف ). خوز و خسب دو شهری است بر کرانه ٔ بیابان . (حدود العالم ). بهره، آخر شهر کرمان است و بر کرانه ٔ بیابان نهاده و از آنجا به سیستان روند. (حدود العالم ). جرمنگان خرد و جرمنگان بزرگ دو شهر است بر کرانه ٔ بیابان نهاده . (حدودالعالم ). اسبش [ اسب خواجه احمد ] تا کرانه ٔ رواق که به ماتم به آنجا نشسته بود بیاوردند و برنشست . (تاریخ بیهقی ). امیر رضی اﷲ از نمازگاه شهر راه بتافت با فوجی از غلامان خاص و به کرانه ٔ شهر بگذشت . (تاریخ بیهقی ). باغی داشت در محمدآباد کرانه ٔ شهر، آنجا بودی بیشتر. (تاریخ بیهقی ). همیشه چشم نهاده بودی [ بوسهل ] تا پادشاهی بزرگ و جبار بر چاکری خشم گرفتی و آن چاکر را لت زدی و فروگرفتی این مرد از کرانه بجستی و المی بزرگ بدین چاکر رسانیدی . (تاریخ بیهقی ). و این خطها که از کرانه ٔ هر بخشی تا دیگر کرانه خیزد براستی، آن را اوتار خوانند یعنی زه ها. (نوروزنامه ). میانه ٔ صف مردان بدم چو گوهر تیغ چو نقطه ٔ زرهم بر کرانه بازآورد. خاقانی . گرچه هفت اختر به یک جا دیده اند جای کیوان بر کران دانسته اند. خاقانی . - کرانه ٔ آسمان ؛ افق . (یادداشت مؤلف ). - کرانه بودن چیزی را ؛ آغاز و انجام داشتن . اطراف و جوانب داشتن : ستم را میان و کرانه بود همیدون ستم را بهانه بود. فردوسی . - کرانه های چاه ؛ اطراف چاه از سوی درون . (یادداشت مؤلف ). ◄ سرحد. (فهرست شاهنامه ٔ ولف ). مرز. ◄ نوک . (ناظم الاطباء). ◄ اول . ابتدا. (یادداشت مؤلف ). ◄ بن .(ناظم الاطباء). ◄ انتهاء. آخر. (فهرست شاهنامه ٔ ولف ). ختم . فرجام . نهایت . پایان . (یادداشت مؤلف ) : شبا! پدید نیاید همی کرانه ٔ تو برادر غم و تیمار من مگر توئیا. آغاجی (از المعجم ). جفا کنی و بدان ننگری که هم روزی وفای ما و جفای ترا کرانه بود. منوچهری . مکر جهان را پدید نیست کرانه دام جهان را زمانه بینم دانه . ناصرخسرو. یا وصل ترا نشانه بایستی یا درد مرا کرانه بایستی . خاقانی . تو خفته ای و نشد عشق را کرانه پدید تبارک اﷲ ازین ره که نیست پایانش . حافظ. - به کرانه ؛ در آخر. به آخر. به فرجام . سرانجام . عاقبت : آس شدم زیر آسیای زمانه نیسته خواهم شدن همی به کرانه . کسائی . - به کرانه رسیدن ؛ تمام شدن . آخر شدن . سپری گشتن . (یادداشت مؤلف ): در قصه چنین آمده است که چون ایوب این دعا بکرد آن محنت از وی به کرانه رسید. (قصص الانبیاء ص ١٣٩). - ◄ به انتها رسیدن . به آخرین حد چیزی واصل شدن . - بی کرانه ؛ بی پایان . بی انتها : راهی راست است بگزین ای دوست دور شو از راه بی کرانه و ترفنج . رودکی . بیندیش کاین جنبش بی کرانه چرا اوفتاد اندرین جسم اکبر. ناصرخسرو. در راه او رسید قدمهای سالکان وین راه بی کرانه بپایان نمی رسد. عطار. - ◄ بی حد. بی اندازه : تا هست پر روایت علم علی زمین تا هست پر حکایت عدل عمر جهان آثار بی کرانه ٔ تو باد بر زمین اقبال جاودانه ٔ تو باد در جهان . ادیب صابر. ◄ حد. (یادداشت مؤلف ). اندازه : چندانت قدر باد که آن را کرانه نیست چندانت عمر باد که آن را شماره نیست . سنائی . - کرانه نبودن چیزی را یا امری را ؛ حد و اندازه نداشتن . - کرانه نبودن سپاه را ؛ از انبوهی جوانب آن پیدا نبودن . حد واندازه نداشتن از کثرت و انبوهی : سپاهی که آن را کرانه نبود بد آن بد که اختر جوانه نبود. فردوسی . سپه را میان و کرانه نبود همان بخت دارا جوانه نبود. فردوسی . به انگشت لشکر به هامون نمود سپاهی که آن را کرانه نبود. فردوسی . ◄ ساحل . لب . (ناظم الاطباء) (یادداشت مؤلف ). ریف . شاطی . کنار. (یادداشت مؤلف ) : وخش ناحیتی است آبادان و بر کرانه ٔ وخشاب نهاده . (حدود العالم ). شهروا شهرکی است [ به ناحیت کرمان ] بر کرانه ٔ دیرا. (حدودالعالم ). چو نزدیک آن ژرف دریا رسید مر او را میان و کرانه ندید. فردوسی . خردمند کز دور دریا بدید کرانه نه پیدا و بن ناپدید. فردوسی . خجسته درگه محمود زاولی دریاست چگونه دریا کآن را کرانه پیدانیست . (منسوب به فردوسی ). از فزع او به شب فراز نیاید دشمن سلطان از آن کرانه ٔ جیحون . فرخی . چو زین کرانه شه شرق دست برد به تیر بر آن کرانه نماند از مخالفان دیار. فرخی . چون سلطان به کشتی رسید کشتیها براندند و به کرانه ٔ رود رسانیدند. (تاریخ بیهقی ). بر کرانه ٔ جوی بزرگ سراپرده و خیمه ٔ بزرگ زده بودند و سخت بسیار لشکر بود. (تاریخ بیهقی ). دیگر روز برنشست و به کرانه ٔ جیحون آمد. (تاریخ بیهقی ). غرقه ٔ خون هزار کشتی گشت که یکی بر کرانه می نرسید. خاقانی . چو در دریا فتادی از کرانه مکن تعجیل کآن دردانه گردد. عطار. بده کشتی می تا خوش برآییم از این دریای ناپیدا کرانه . حافظ. ◄ گوشه . زاویه . ◄ دیار. کشور. (ناظم الاطباء). ناحیه . (یادداشت مؤلف ). ◄ افق . (یادداشت مؤلف ). ◄ ضلع. (یادداشت مؤلف ). ◄ رکن . (ترجمان القرآن ) (یادداشت مؤلف ). ◄ مرغی را نیز گفته اند سیاه رنگ . و بطی ءالسیر یعنی تند نتواند پریدن . (برهان ) (از ناظم الاطباء). و این مصحف کرایه است . (از حاشیه ٔ برهان چ معین ).رجوع به کرایه شود.
مترادف و متضاد واژهدان
جانب، جهت، طرف ، افق، ساحل، کنار، کناره، طره، عرض گوشه ناحیه
فرهنگ نامهای فارسی
نام زنانه