کردوس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کردوس . [ ک ُ ] (معرب، اِ) گله ٔ بزرگ از اسپان . کُردوسة. (آنندراج ) (منتهی الارب ) : به سحرگاهان ناگاهان آواز کلنگ راست چون غیو کند صفدر در کردوسی . منوچهری . ◄ عضو. ج، کرادیس . منه فی صفته صلی اﷲ علیه و سلم ضخم الکرادیس ؛ ای الاعضاء. (منتهی الارب ) (آنندراج ). اندام . (ناظم الاطباء). ◄ استخوان بزرگ پرگوشت . ج، کَرادیس . (مهذب الاسماء). ◄ هر استخوان دوگانه ٔ اندام که در مفصل بهم رسند، چون دو استخوان کتف و بازو و ران و دو زانو و گفته اند سراستخوانها. (از بحر الجواهر). رجوع به کُردوسة شود. ◄ پاره ٔ لشکر. ج، کَرادیس . (مهذب الاسماء). هر یک از بخشهای سپاهی در میدان جنگ از مقدمه و قلب و میمنه و میسره و ساقه و نیز هر یک از بخشهای جزء مقدمه و قلب و میمنه و میسره و ساقه . (از یادداشت مؤلف ). این کلمه در فارسی به معنی فوج و گروه سوار و توسعاً گروه لشکری است از سوار و پیاده . (یادداشت مؤلف ). - حرب به کردوس ؛ نوعی جنگ که سواران فوج فوج به حرب بپردازند : و ترکمانان نیز روی به حرب نهادند و بر رسم خویش بیاراستند که ایشان حرب به کردوس کنند همه کردوس کردوس شدند و حرب همی کردند. (زین الاخبار گردیزی ). فجعل الجند [ خالدبن ولید ] کرادیس علی کل کردوس قائد و لم یکن الحرب بالکرادیس معروفاً عند العرب . (تاریخ تمدن اسلامی ).