کرسة
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کرسة. [ ک ِ س َ ] (ع اِ) اصل هر چیز. ◄ بول و سرگین درهم نشسته . (برهان ) (از ناظم الاطباء).
کرسه . [ ک ُ رَ س َ / س ِ ] (اِ) چرک و ریم را گویند. (برهان ) (ناظم الاطباء). رجوع به کرس و کرسنه شود. ◄ موی پیچیده و مجعد را نیز گفته اند. (برهان ) (ناظم الاطباء). بمعنی موی مجعد شاهدی نیافتم فقط در لغت اسدی چ پاول هورن در کلمه ٔ فش این بیت از منجیک آمده است و هرچند معنی بیت معلوم نیست، معهذا کلمه کرسه نیست و به گمان من کوسه است و شاید همین سبب تصوروجود چنین کلمه یا چنین معنی شده باشد : جنگ کرده نشسته اندر زین بر تن کرسه دم ریخته فش . ؟ (یادداشت مؤلف ). رجوع به کرس شود.