کریزی
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(کُ رِ) (ص نسب.) پیر، فرتوت، خمیده قامت.<br>
فرهنگ فارسی معین
(کُ رِ) (ص نسب.) پیر، فرتوت، خمیده قامت.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کریزی . [ ک ُ ] (ص نسبی ) مردم پیر منحنی را گویند که در قوای او هم قصوری بهم رسیده و خرف شده باشد. ◄ شاهین و بازی را نیز گویند که در صحرا بسر خود تولک کرده باشد، یعنی پرریخته باشد. (برهان ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). کریزکرده . تولک کرده . پرریخته . در حال تولک . (یادداشت مؤلف ) : به باز کریزی بمانم همی اگر کبک بگریزد از من رواست . رودکی . ◄ چیزی هم هست که بخورد پرندگان شکاری دهند تا زود تولک کنند. (برهان ) (آنندراج ). رجوع به کریز و کریج شود.
کریزی . [ ک ُ رَ ] (اِخ ) ابراهیم بن محمدبن عبداﷲ القرشی العبشی . قاضی و فقیه بود از اهل بغداد و در ٢١٣ هَ . ق . قضاء مصر یافت و در ٣١٧ هَ . ق . در حلب درگذشت . (از الاعلام زرکلی ج ١ ص ٢٢).
کریزی . [ ک ُ رَ ] (ص نسبی ) منسوب است به کریز که بطنی است از عبدشمس . (الانساب سمعانی ).