کشان
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(کَ)<BR>۱- (ص فا.) کشنده.<BR>۲- (اِ.) خیمهای که به یک ستون برپا کنند.<br>
فرهنگ فارسی معین
(کَ) ۱- (ص فا.) کشنده. ۲- (اِ.) خیمهای که به یک ستون برپا کنند.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کشان . [ ک َ ] (اِخ ) دهی است از بخش جالق شهرستان سراوان . واقع در یک هزارگزی جنوب جالق کنار راه فرعی سراوان به جالق با ١٠٠تن سکنه . آب آن از قنات و محصول آن غلات و خرما و ذرت و شغل اهالی زراعت و راه آن فرعی است . ساکنان از طایفه ٔ بزرگ زاده اند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٨).
کشان . [ ک َ ] (اِ) خیمه ای که به یک ستون برپا باشد و چادر یک دیرکی . (ناظم الاطباء).خیمه ای را گویند که به یک ستون برپا باشد و گنبدی گویند و گنبدی گویند و چنین خیمه در این روزگار به قلندری معروف و مشهور شده چه درویشان در اعیاد چنین خیمه ها بر در خانه های اعیان زنند و چیزی طلب کنند و سپاهیان خاصه پیادگان لشکر در اسفار هرچند تن در یکی از این گونه خیمه منزل دارند. (از انجمن آرا). آفتاب گردان . ◄ (نف، ق ) در حال کشیدن . (یادداشت مؤلف ). کشنده که فاعل کشیدن است . (از برهان قاطع) (ناظم الاطباء). صفت بیان حالت از کشیدن : فرنگیس را دیدچون بیهشان گرفته ورا روزبانان کشان . فردوسی . بفرمود تا روزبانان کشان مر او را کشیدند چون بیهشان . فردوسی . بخواری ببردش پیاده کشان دوان و پر از درد چون بیهشان . فردوسی . چو دیدند گردان کسی زان نشان ببردند پیش سکندر کشان . فردوسی . گرامیست تن تا بود جان پاک چو جان شد کشان افکنندش بخاک . اسدی . بوی بهشت می دمد ما بعذاب در گرو آب حیات میرود ما تن خویشتن کشان . سعدی (دیوان چ مصفا ص ٥٤٥). چند نصیحتم کنی کز پی نیکوان مرو چون نرود که بیدلم شوق همی برد کشان . سعدی . نه خود میرود هرکه جویان اوست بعنفش کشان میبرد لطف دوست . سعدی (بوستان ). - کشان برکشان ؛ در حال کشیدن . ◄ کشنده . جذب کننده . برنده . بزور برنده . (ناظم الاطباء) : آن را که کمند سعادت کشان می برد چه کند که نرود؟ (گلستان ). - دامن کشان ؛ کنایه از با طنازی . با عشوه گری : چون رفته باشم زین جهان باز آیدم رفته روان گر همچنین دامن کشان بالای خاکم بگذری . سعدی . رجوع به دامن کشان شود. - در پای کشان ؛ به روی زمین کشنده : بگذشت و نگه نکرد با من در پای کشان ز کبر دامن . سعدی . - موکشان ؛ در حال کشیدن مو با گرفتن موی سر : موکشان بر لب چه آرد زود نیز نه بان کندنه ویل و نه وای . خسروی . ◄ ج ِ کش در ترکیباتی چون، دردکشان، بارکشان، می کشان . (از انجمن آرا). ◄ متمایل . مجذوب : از بالشها هنوز بعضی نگرفته بود که تسلیم کرد و بدین سان آوازه ٔ او ... و بسیار کسان کشان جناب او شدند. (جهانگشای جوینی ). ◄ (فعل امر) امر بکشیدن از کشاندن . (از انجمن آرا) : گوش ما گیر و بدان مجلس کشان . مولوی . ◄ (اِ مرکب ) کهکشان . (یادداشت مؤلف ). رجوع به کهکشان شود.
کشان . [ ک ِ ] (موصول + ضمیر) (از: ک، مخفف که + شان، ضمیر) مخفف که ایشان را. (یادداشت مؤلف ) : باران خواهند بوقتی کشان بباید و آن باران بیاید. (حدود العالم ). بچه گونه گون خلق چندین هزار کشان پروراند همی در کنار. اسدی . منقش جامه هاشان را کشان پوشید فروردین فروشست از نگار و نقش ماه مهر و آبانش . ناصرخسرو. جزای ایشان ... آن است کشان بکشند یا بیاویزند یا دست و پاهاشان مخالف ببرند. (راحة الصدور راوندی ). بردران ای دل تو ایشان را مایست پوستشان بر کن کشان جز پوست نیست . مولوی .