کشت کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کشت کردن . [ ک ِ ک َدَ ] (مص مرکب ) زراعت کردن . فلاحت کردن . زرع . حرث . احتراث . ازدراع . حراثة. (ترجمان القرآن ) (حبیش تفلیسی ) (تاج المصادر بیهقی ) (المصادر زوزنی ) : هین مگو کاینک فلانی کشت کرد در فلان سال و ملخ کشتش بخورد. مولوی . خوبکاران او چو کشت کنند گاو در خرمن بهشت کنند. اوحدی . چو دستت می دهد امروز کشتی بکن کز وی بفردا در بهشتی . پوریای ولی .