کشتی گرفتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(کُ. گِ رِ تَ) (مص ل.) گلاویز شدن دو تن با هم تا یکی دیگری را زمین زند.<br>
فرهنگ فارسی معین
(کُ. گِ رِ تَ) (مص ل.) گلاویز شدن دو تن با هم تا یکی دیگری را زمین زند.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کشتی گرفتن . [ ک ُ گ ِ رِ ت َ ](مص مرکب ) بهم آویختن و پیکار کردن تا یکی دیگر را بر زمین زند. زورآزمایی کردن . مرد و مرد کردن . (از یادداشت مؤلف ). مراوغة. (تاج المصادر بیهقی ). تصارع .مصارعة. محادله . اعتفاس . تعافس . (منتهی الارب ). بند گرفتن . کستی گرفتن . بهم پیچیدن . مصارعت : ز کشتی گرفتن سخن بود دوش نگیرم فریب تو زین در مکوش . فردوسی . به کشتی گرفتن نهادند سر گرفتندهر دو دوال کمر. فردوسی . چه با آتش گرفتن بند و کشتی چه با شمشیر او کردن جدالا. عنصری . بدان روزگار جوانی ... ریاضتها کردی چون کشتی گرفتن . (تاریخ بیهقی ). همت او برکشتی گرفتن و مشت زدن ... (المضاف الی بدایع الازمان ص ٢٩). یکی در صنعت کشتی گرفتن سرآمده بود و سیصدو شصت بند فاخر بدانستی . (گلستان سعدی ). ندارد صرفه ای کشتی گرفتن با زبر دستان بود در خاک دایم هر که با گردون درآویزد. صائب . قناعت پیشه را دست طمع در آستین باشد گرفتن گر همه کشتی است صاحب فن نمی گیرد. شفیع اثر(از آنندراج ). ◄ پیچیدن . با کاری مشکل در آویختن و بدان مشغول شدن تا مشکل حل شود. بکار مشکل دست یازیدن . گلاویز شدن . برآمدن . زور آزمائی کردن : محمود مردی دین دار و متقی بود و با عشق ایاز بسیار کشتی گرفتی تا از شارع شرع و منهاج حرمت قدمی عدول نکرد. (چهار مقاله ٔ عروضی ). سوزنی در مدح او باقافیه کشتی گرفت قافیه شدنرم گردن گرچه توسن بود و گست . سوزنی .