کشمکش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کشمکش . [ ک ُ م َ ک ُ ] (اِ مرکب ) ترس . بیم خوف . ◄ بانگ غازیان در میدان جنگ که فریاد می کنند: بکش و مکش . (ناظم الاطباء).
کشمکش . [ ک َ / ک ِ م َ / م ِ ک َ / ک ِ ] (اِ مرکب ) کشاکش . (ناظم الاطباء). تعارض . جدال . (یادداشت مؤلف ). گیرودار : مجنون کمر موافقت بست از کشمکش مخالفت رست . نظامی . من زین دو علاقه ٔ قوی دست در کشمکش اوفتاده پیوست . نظامی . نگر تا بطوفان ز دریای آب درین کشمکش چون نمایم شتاب . نظامی . کشمکش هرچه درو زندگیست پیش خداوندی او بندگیست . نظامی . در حرم دین بحمایت گریز تا رهی از کشمکش رستخیز. نظامی . طایفه ٔ نخجیر در وادی خوش بودشان باشیر دائم کشمکش . مولوی . ◄ کشیدن چیزی و واگذاشتن و دوباره کشیدن و واگذاشتن . ◄ فرمایش های متوالی و پی درپی . امر و نهی . ◄ غم و الم . اندوه بسیار سخت . ◄ خوشی و شادمانی وناخوشی . (ناظم الاطباء).