کشکک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کشکک . [ ک ُ ک َ ] (اِخ ) دهی است از بخش رامیان شهرستان گرگان واقع در ٢٤هزارگزی جنوب خاوری رامیان با ١٦٠تن سکنه . آب آن از چشمه سار و راه آن مالرو است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٣).
کشکک . [ ک َ ک َ ] (اِ) جو و گندم نیم پخته . (ازناظم الاطباء). ◄ آش حلیم را نامند. کشکبا. هریسه . طعامی که از بقول و حبوب ترتیب دهند با گوشت یا بی گوشت . هریسه . (یادداشت مؤلف ) : دست در دامن کشکک زن و اندیشه مکن که نیابی به از آن لقمه دگر در بازار. بسحاق اطعمه . ◄ کشکک زانو، آینه ٔ سر زانو. (یادداشت مؤلف ).
کشکک . [ ک ُ ک َ ] (اِخ ) دهی است ازدهستان کوهپر بخش مرکزی شهرستان نوشهر واقع در ٤هزارگزی شمال باختری کجور با ٤٥٥تن سکنه . آب آن از چشمه و راه مالرو است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٣).