کشکی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کشکی . [ ک َ ] (اِخ ) نام تیره ای است از باب احمدی هفت لنگ . (جغرافیای سیاسی کیهان ص ٧٣).
کشکی . [ ک َ ] (اِخ ) نام طایفه ای است از ایلات کرد ایران که تقریباً ٥٠نفر می باشند و در قشلاق زهاب و لرستان و ییلاق خاجومان سکنی دارند. (یادداشت مؤلف ).
کشکی . [ ک َ ] (ص نسبی ) منسوب به کشک . از کشک . ◄ بیخود. بیمعنی . که معنی ندارد. که بی اعتبار است . (از یادداشت مؤلف ). - کشکی گفتن ؛ بیخودی حرف زدن . از روی فکر و بصیرت سخن نگفتن . بیهوده گفتن .