کفایت کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کفایت کردن . [ ک ِ ی َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) بس شدن و به اندازه شدن و کافی شدن . (ناظم الاطباء). بسنده بودن . (یادداشت مؤلف ). بس شدن . کافی بودن . (فرهنگ فارسی معین ). اِجزاء. (تاج المصادر بیهقی ) : ببخشد او را حیاتی که وفا کند بکار دنیا و دین و عمری که کفایت بکند مصلحتها را. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣١٩). ◄ از عهده ٔ اجرای امری برآمدن . (فرهنگ فارسی معین ). کاری را به انجام رسانیدن : ایزد این شغلها کفایت کرد خواجه ناگفته آنچه گفت سخن . فرخی . شغل این ناجم پیش گیرد و کفایت کند به جنگ یا به صلح باز آرد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٤٢٢). شغل این مخذول کفایت کرده آمد. (تاریخ بیهقی ایضاً ص ٣٦٧). مأمون را این سخن خوش آمد و مثال داد این دو تن را تا این شغلها راکفایت کنند. (تاریخ بیهقی ایضاً ص ١٣٧). منتظر می باشم که اگر مهمی باشد من آن را... کفایت کنم . (کلیله ودمنه ). مسعود... جزماً فرمان داد که این مهم ترا باید کفایت کرد. والی جز از اطاعت چاره ندید. (سلجوقنامه ٔ ظهیری چ خاور ص ١٥). گر نظر از راه عنایت کنی جمله مهمات کفایت کنی . نظامی . ◄ از عهده ٔ کسی برآمدن . (فرهنگ فارسی معین ) : شما بجمله ٔ عرب یکی راکفایت کنید. (لباب الالباب چ نفیسی ص ٤٦). ◄ بس کردن . (یادداشت مؤلف ): چون ... ایشان ... از شغلهای بزرگ اندیشه می دارند و کفایت می کنند... به تاریخ راندن ... (تاریخ بیهقی ). مگو چندین که مغزم را برفتی کفایت کن، تمام است آنچه گفتی . نظامی . به خاک بادیه پرورده آتش آهنگی کز آب و کاه کفایت کند به باد وسراب . مولانا مظهر (از آنندراج ). ◄ سود گرفتن . ◄ صرفه جویی نمودن . (ناظم الاطباء).