کفایت داشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کفایت داشتن . [ ک ِ ی َ ت َ ] (مص مرکب ) لایق بودن . شایستگی داشتن . (فرهنگ فارسی معین ) : زانگه که عشق دست تطاول دراز کرد معلوم شد که عقل ندارد کفایتی . سعدی . ◄ از عهده ٔ اداره ٔ امور به وجهی نیک برآمدن . (فرهنگ فارسی معین ). کارآمد و کاردان بودن : کار وی صاحب دیوانی است که هم کفایت دارد هم امانت . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٧٣). ابوالحسن عقیلی نام دارد و جاه و کفایت . (تاریخ بیهقی ایضاً ص ٣٧٣). ماکان مردی دلیر است و با دلیری و مردی کفایت دارد و جود هم . (چهار مقاله ص ٥٢).