کفایت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کفایت . [ ک ِ ی َ ] (ع اِمص ) کفایة. حصول چیزی در صورت استغنای از غیر آن چیز و عدم احتیاج به غیر. (ناظم الاطباء). بسندگی . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ قابلیت و لیاقت . (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ). شایستگی . کاردانی : چنین مردی به زعامت پیلبانان دریغ باشد با کفایت و مناصحت و سخن نیکو که داند گفت . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٨٦). امیر گفت ترجمه اش بخوان تا همگان را مقرر گردد و بخواند به فارسی، چنانکه اقرار دادند شنوندگان که کسی را این کفایت نیست . (تاریخ بیهقی ایضاً ص ٢٩١). وزارت را به کفایت وی [ احمد حسن ] آراسته کردیم . (تاریخ بیهقی ایضاً ص ٣٣٤). هیچ میدان فضل ومرکب عقل در کفایت چو تو سوار نداشت . مسعودسعد. ای شاه فضل، فضل وزیر مبارکت صد معجزه همی به کفایت عیان کند. مسعودسعد. او یافت صد کرامت اگر مدتی نیافت او داشت صد کفایت اگر دودمان نداشت . مسعودسعد (دیوان ص ٧٧). چه حال خرد و کفایت و کیاست تو معلوم است . (کلیله و دمنه ). ای کحل کفایت تو بوده از دیده ٔ آخرالزمانم . خاقانی . از سخا وصف زبیده خوانده ام و ز کفایت رای زبّا دیده ام . خاقانی (دیوان چ عبدالرسولی ص ٢٩٢). و اعضاء آن حضرت بتقدم او در کفایت و کیاست معترف . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ سنگی ص ٢٤). آثار کفایت رئیس ابوعلی و کیفیت حال شهر و رعیت پیش سلطان موقع تمام یافت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ایضاًص ٤٣٩). مدتی ملابست عمل جوزجان کرده وآثار کفایت در مباشرت آن شغل ظاهر گردانید. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ایضاً ص ٣٦٢). ای عقل مراکفایت از تو جستن زمن و هدایت ازتو. نظامی . چاره صبر است و احتمال فراق چون کفایت نمی کند اثری . سعدی (بدایع). ◄ اداره ٔ امور به وجهی نیک . (از فرهنگ فارسی معین ). راندن کارها با شایستگی و لیاقت . انجام دادن کارها با شایستگی و لیاقت . به انجام رساندن کارها به وجهی شایسته . پایان دادن به کارها : خواجه احمد عبدالصمد کدخدای خوارزمشاه در کاردانی و کفایت یار نداشت . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٢٠). به هر مهم که او را پیش آمدی به تن خویش روی به کفایت آن نهادی .(فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٧٢). ای هر کفایتی را شایسته و امین وی هر بزرگئی را اندر خور و سزا. مسعودسعد. بر درگاه ملک مهمات حادث شود که به زیردستان در کفایت آن حاجت افتد. (کلیله و دمنه ). در ضبط احوال وکفایت امور و سیاست جمهور و تمهید بساط معدلت و تقریر مصالح مملکت یدبیضا نمود. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ سنگی ٣١٢). ابوالعباس را بخواست تا بکفایت مهمات سلطان قیام نماید. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ایضاً ص ٣٥٦). در دفع منتصر و کفایت کار او بر آن موجب که شرح داده آمده است جد بلیغ بجای آورد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ایضاً ص ٤٤٠). کز ملک عرب بزرگواری بوده ست بخوبتر دیاری بر عامریان کفایت او را معمورترین ولایت او را. نظامی (لیلی و مجنون چ وحید دستگردی ص ٥٧). ◄ هوشیاری و زیرکی . (ناظم الاطباء). فراست . هوشمندی : رفیق این سخن بشنید و بهم برآمد و برگشت و سخنهای رنجش آمیز گفتن گرفت کاین چه عقل و کفایت است و فهم و درایت . (گلستان سعدی ). ابونصر کندری برملک واقف بود و نظام الملک به هلاکت خون او سعی می نمود چه از کفایت و درایت ودوراندیشی و باریک بینی او مخوف و مستشعر بود. (سلجوقنامه ٔ ظهیری چ خاور ص ٢٣). ◄ عقل معاش و خانه داری و صرفه جویی . ◄ احتیاط و پیش بینی . ◄ فراوانی و بیشی و زیادی . ◄ سود و نفع. (ناظم الاطباء). ◄ نوعی از مالیات اصنافی یا عوارضی که مربوط به تسعیر بوده است . (فرهنگ فارسی معین ) : در ایام القدیم امر چنان بوده است که ارباب خراج را به قم تکلیف و الزام کرده اند به هر هزار دینار بیست و پنج دینار دیگرستده اند بعد از مدتی کفایت بر دو صنف نهاده اند... (تاریخ قم ص ١٤٧). و رجوع به همین کتاب شود. ◄ (ص ) کافی . بسنده . بس : بنده [ آلتونتاش ] بیش از این نگوید و کفایت است . (تاریخ بیهقی ). و در این باب این مقدار کفایت باشد. (نوروزنامه ). بود سرمست را خوابی کفایت گل نم دیده را آبی کفایت . نظامی . نیست غم ملک و ولایت مرا تا منم این دانه کفایت مرا. نظامی . از حکیم پرسید که روزی چه مقدارطعام باید خورد گفت صد درم کفایت است . (گلستان سعدی ). زیور همان دو رشته ٔ مرجان کفایت است وز موی بر کنار و برت عنبرینه ای . سعدی (از آنندراج ). - با کفایت ؛ با استعداد و لیاقت و قابلیت و با درایت و هوشیار و زیرک و کاردان . (ناظم الاطباء). - ◄ خانه دار و باعقل معاش . (ناظم الاطباء). - بقدر کفایت ؛ بقدر لزوم و بقدر احتیاج . (ناظم الاطباء). - بی کفایت ؛ بی درایت و بی استعداد و بی قابلیت و لیاقت و بی عقل معاش . (ناظم الاطباء). - ◄ محتاج . (ناظم الاطباء). و رجوع به کفایت داشتن و کفایت کردن و کفایة شود. - کفایت شدن ؛ به انجام رسیدن . به پایان رسیدن : سپاه سالار گفت او را چه زهره ٔ عصیان و اگر کند هر سالاری که نامزد آید به سوی او، شغل او کفایت شود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٤١١).