کفیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کفیدن . [ ک َ دَ ] (مص ) ترکیدن و شکافتن و از هم باز شدن .(برهان ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ترکیدن . (غیاث ) (فرهنگ رشیدی ). از هم بازشدن .شکافته شدن : کفیدش دل از غم چویک کفته نار کفیده شود سنگ تیمارخوار. رودکی . بگفت این و از دیده شد ناپدید جهاندیده یعقوب را دل کفید. شمسی (یوسف و زلیخا). یهودا چو آن زاری و لابه دید روانش خلید از غم و دل کفید. شمسی (یوسف و زلیخا). زان میکفد ز دیدن او دیده های شاخ کز خاصیت کفد ز زمرد دو چشم مار. سنایی . درحسرت آن دانه ٔ نار تو دل ما حقا که چو نار است بهنگام کفیدن . سنایی . چون بر کف او ترنج دیدند از عشق چونار می کفیدند. نظامی . شگفت نیست دلم چون انار اگر بکفید که قطره قطره ٔ خونش به ناردان ماند. سعدی . ◄ باز کردن . (برهان )(آنندراج ) (ناظم الاطباء). از هم باز کردن . شکافتن . (در معنی متعدی ). (فرهنگ فارسی معین ). ◄ کف کردن . (ناظم الاطباء). و رجوع به کفیده شود.