کمالالدین اسماعیل | غزلیات | شماره ۱۱۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
گر ترا گویم که عاشق نیستم یا ز جان یار موافق نیستم از منت باور مبادا این سخن زانک در این قول صادق نیستم عاشقم، عاشق، بآواز بلند پس که باشم من که عاشق نیستم؟ تو بحسن افزونی از عذرا و من در غم تو کم ز وامق نیستم عشق تو یکچند میکردم نهان زانکه دانستم که لایق نیستم آشکارا کردم اکنون راز خویش وندرین دعوی منافق نیستم هر که در عالم ترا عاشق شدند من به از چندین خلایق نیستم