کمالالدین اسماعیل | غزلیات | شماره ۱۱۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
جان که در عالم خود او را داشتم بهر تو نا بودهاش انگاشتم دیده را با نقش تو پرداختم سسینه را از مهر تو انباشتم مطبخ سودای خود یعنی دماغ از برای عشق تو افراشتم در زمین سینه از روز نخست دانه دل خود بنامت کاشتم تخته وقف غمت بر دل زدم نام عشق تو برو بنگاشتم از زر و سیم رخ و اشک آنچه بود آن زر و سیم آن تو پنداشتم گر دلی بد، تن بهجرش در زدم ور تنی بد، دل ازو برداشتم از سر هر دو جهان برخاستم جز غمت کز بهر خود بگذاشتم