کمالالدین اسماعیل | غزلیات | شماره ۱۲۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای بتو چشم نکویی روشن وی ز تو خانه دلها گلشن بستهام در سر زلفین تو دل مشکن آن زلف و دلم را مشکن هر سیاهی که رخت با من کرد اندر آمدش همه پیرامن خط خود بر رخ خوب تو نوشت حسن چون دیدش وجهی روشن درکشی دامن ازین چشم پر آب تا نخوانند تراتر دامن چه زنی آتش در خرمن من؟ که زد آتش دل من در خرمن خوش درآمد خصلتای جان چه شود گر درآیی تو چو خطت با من؟ تا تخلص کنم از وصف رخت بثنای سر احرار ز من فخر دین صاحب عادل که مدام دشمنش باد بکام دشمن